تبليغاتX
SusaWebTools
سلام،خوش اومدی
شاید از کنار هم رد شدیم چند سال پیش بی آنکه یکدیگر را بشناسیم شاید آن صدا که روزی تورا به اشتباه صدا زد من بودم شاید شبی هردویمان در یک زمان از خواب پریده باشیم شاید اسکناسی که در دستان من است،سالیانی پیش دستان تورا لمس کرده باشد شاید آن پرنده که از سقف ما گذر کرد دیروز،فردا بر بام خانه شما لانه کند شاید نگاههای ما چندین بار پیش همدیگر را شناخته اند ببین....من و تو چقدر فاصله های مشترک داریم و از کجا معلوم سالیان بعد آن پیرزن که از کنار تو میگذرد من باشم....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 13:14  توسط حمید   | 

حميدرضا بختوه

تاریخ و محل تولد: 1361تهران

تخصص: بازیگری و کارگردانی

تحصیلات: کارشناسی

اجراها:

بازي در نمايش"اتل متل هله هوله" نوشته و كارگرداني"مهدي كردان"؛ ساري؛ 1378

بازي در نمايش"شهر آدم، شهر حيوان" نوشته"شهرام كرمي" به كارگرداني"مهدي كردان"؛ ساري،‌ تالار هراتي؛ 1378

بازي در نمايش"الك دولك عجوزه كلك" به كارگرداني"مهدي كُردان"؛ ساري، تالار هراتي؛ 1379

بازي در نمايش عروسكي"شهر مورچه‌ها" به كارگرداني"مهدي كردان"؛ ساري؛ 1380

بازي در نمايش"عروس حسن كچل" به كارگرداني"مهدي كُردان"؛ ساري، تالار هراتي؛ 1380

بازي در نمايش"شهر مورچه‌ها" به كارگرداني"مهدي كردان"؛ تهران، تالار فارابي(پنجمين جشنواره تئاتر عروسكي دانشجويان)؛ 1380

بازي در نمايش"گنجشكك اشي‌مشي" به كارگرداني"مهدي كُردان"؛ تهران، تالار فارابي(ششمين جشنواره تئاتر عروسكي دانشجويان)؛1381

بازي در نمايش"عروسي خاله قزي" به كارگرداني"مهدي كُردان"؛ ساري، تالار هراتي؛1381

بازي در نمايش خياباني"با كودكان بم" به كارگرداني"مهدي كُردان"؛ساري ؛ 1383،

ازي در نمايش خياباني"با كودكان بم" به كارگرداني"مهدي كُردان "بم؛ 1384

بازي در نمايش خياباني"لطفاً پنهان نشويد" به كارگرداني"رجب‌علي فلاح"؛ تهران،‌ جشنواره بين‌المللي نمايش عروسكي؛ 1385

بازي در نمايش"وقتي فراموش شديم" نوشته و كارگرداني"منيژه معصومي"؛ ساري؛ 1385

بازي در نمايش"پرنده آبي" نوشته و كارگرداني" مهدي كردان"؛ ساري؛ 1385

کارگرداني نمايش"ماه تي‌تي" نوشته" مهدي کردان"(جشنواره بين‌المللي تئاتر دانشگاهيان) ؛ سبزوار، 1386

کارگرداني نمايش عروسکي" ماه تي‌تي" نوشته"مهدي کردان"(جشنواره بين‌المللي عروسکي دانشجويان) ؛ تهران؛ 1386

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 16:9  توسط حمید   | 

 

بسیت و سومین جشنواره تئاتر استان مازندران

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 15:59  توسط حمید   | 

364روز گذشت 

بعضیها دلشون شکست 

بعضیها دل شکوندن 

خیلیها عاشق شدن و خیلیها تنها 

گریه کردیم 

خندیدیم 

حالا فقط ا روز مونده 

ا روز از همه ی اون خاطره ها تو سالی که داره میره 

نوروز مبارک 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 15:36  توسط حمید   | 

man barghashtam vali in bar az esfahan 

ehtemalan bara hamishe miram tehran 

?????????????????????

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

bashe baba fahmidam 

daram enteghali migiram 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 11:5  توسط حمید   | 

---ارزش دوست خوب !

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد. 

با خودم گفتم: كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!

من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌ 

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد. 
عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم. 

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: \' اين بچه ها يه مشت آشغالن!\' 

او به من نگاهي كرد و گفت: \' هي ، متشكرم!\' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود. 

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟ 

او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم. 

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد. 

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند. 

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:\' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!\' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.. 

در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك. 

من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد. 

او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. 

مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم. 
من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند. 

حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم! 

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: \' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!\' 

او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: \' مرسي\'. 

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: \' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان.... 
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.\' 

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد. 

مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد. 

او ادامه داد: \'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.\' 

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد. 
پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس. 
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم. 
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن. 
خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم. 
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم. 

حالا شما دو راه براي انتخاب داريد: 

1) اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد، 
2) يا آن را پاك كنيد گويي دلتان آن را لمس نكرده است.. 
همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب كردم. 
\' دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.\' 
هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد.... 
ديروز،‌ به تاريخ پيوسته، 
فردا ، رازي است ناگشوده، 
اما امروز يك هديه است 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 11:40  توسط حمید   | 

مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: “پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند” مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.” زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید. >زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: “‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!” >مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند.


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 9:33  توسط حمید   | 

*هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندهید*

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند .

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

و مسابقه شروع شد ...

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :

" اوه,عجب کار مشکلی !!"

"اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند ."

یا :

"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !"

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ....

جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !"

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....

این یکی نمی خواست منصرف بشه !

بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟

اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

و مشخص شد که ...

برنده ی مسابقه کر بوده !!!

نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :

هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون

اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !

همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .

چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

پس :

همیشه ....

مثبت فکر کنید !

و بالاتر از اون

کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید !

و همیشه باور داشته باشید :

من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم

این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید .

به اون ها کمی امید بدید !!

آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت



+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:6  توسط حمید   | 

کفشهای غیرتت را به پا کرده ای

و احساس گمشده ات را به رخ کدامین نگاه ساده ام می کشی؟

آن زمان که حرفهای نگفته ات را بر سینه ی سکوت می کوبیدی٬

در اندیشه ی کدام خواب زمانه بودی؟

تو این خواب را بهم نریختی٬

تنها نشانی مرا در خالی این شهر زمزمه کردی!

 به یاد نمی آورم!

به گمانم اگر هنوز هم باران می بارید ٬

صدایت لابه لای تپش قطره ها گم می شد

و تو هم چنان حرف برای گفتن داشتی!

هیاهوی باد در بی قراری چشمان من گم می شد٬

و من حتی لحظه ای ٬هراس نگاه تو را به یاد نمی آورم!

تنها جمله ای شبیه یک شهاب از دریچه ی چشمانت گذشت :

"عشق تابستان در زمستان فنا خواهد شد!"

...

واینک در امتداد این سکوت نشسته ام وهیچ به یاد نمی آورم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:25  توسط حمید   | 

وجودم پاره ای از شب

دلم تنهاتر از پاییز

بساطم بقچه ای اندوه و کوچه مثل من خالی!

دلم تنگ است

دلم اندازه ی صحن قفس تنگ است!

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانیست

نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانیست؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:41  توسط حمید   | 

به وقت مرگ،کنار نرده های باغ من انتظار می کشم تا تو بیایی کودکی من
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 19:24  توسط حمید   | 

تو کجای دنیا بازبین نمایش میاد نمایش رو می ببینه قبول میکنه که برای اجرا موردی نداره ولی مسئول فرهنگی دانشگاه بیاد بگه چون پسرا و دخترا با هم کار می کنن اجازه نمیدم برید جشنواره .

راستی یه کاری رو دست گرفتم که اگه باز هم طبق معمول چوب لا ی چرخ مون نزارن اجرایی میشه

منتظر راهنمایی هاتون هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 10:58  توسط حمید   | 

سلام

بازهم اومدم ولی چه کنم که ...

هر کاری کردم تا بتونم این نمایش نامه رو به یه مقصدی برسونم نشد

یکی پیدا بشه از خود گذشتگی کنه یه نامه بنویسه بده به ....... تا بتونن حداقل طرح منو بخونن.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 15:45  توسط حمید   | 

 این روز ها با هر که دوست می شوم

احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم

که دیگر وقت خیانت است......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:55  توسط حمید   | 

سلام

دیشب مطلبی رو شنیدم که برام جالب بود

دیشب در سالن کنفرانس ارشاد ۳ نمایشنامه خوانی (بهتره بگم رو خوانی )انجام شد که به هر کدوم از گروه ها مبلغی به رسم یاد بود پرداخت شد

مثلا تئاتر ساری پیشرفت کرده!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:36  توسط حمید   | 

پر از کینه شد سینه ام

دل پاکرو تر از آیینه ام

چو شب،رنگ درد و دریغا گرفت

دلم دیگر آن شعله ی شاد نیست

همه خشم و خون است و درد و دریغ

سرایی در این شهرک آباد نیست

خدایا زمین سرد و بی نور شد

بی آزرم شد عشق از او دور شد

کهن شد مسخ شد کور شد

خداجون یه شب با لباسی دیگه که نشناسنت بیا و خودت همه ی اونایی که دارن به نحوی ظلم میکنن رو ...

دلم گرفتس  

همه ی سعیت رو بکنی تا یک سری آدم به هدفشون برسن آخرش هم بهت رکب بزنن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:42  توسط حمید   | 

سلام اینم یه خبر دیگه از تئاتر مازندران

نمایش وانیا کار خانم معصومی ۳ الی ۵ اسفند ماه سلاعت ۵.۳۰ عصر در حوزه ی هنری استان

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:30  توسط حمید   | 

سلام

من بازهم اومدم

ولی با کلی بد بیاری

مرتضی ، هاشم ، ... کمکمکمکمکمکمکمکمکمک

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 18:40  توسط حمید   | 

از همه عذر می خوام که این همه مدت of بودم

بالاخره تونستم بعد از این همه وقت انتخاب واحد کنم و امروز با برگه انتخاب واحد برم سر کلاس

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 12:7  توسط حمید   | 

به همین زودی ۴۰ روز گذشت

ممممممممممممممممررررررررررررررررررررررررررررررردددددددددددددددد باش

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 20:4  توسط حمید   | 

جشنواره تئاتر ماه در حوزه ی هنری استان مازندران از روز جمعه برگزار می شود

حسنی به مکتب نمیرفت وقتی می رفت جمعه می رفت

اولین کار در روز جمعه کار ندا حبیبیه

حتما ببینین

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 13:56  توسط حمید   | 

آن‌ها سايه‌اي بيش نيستند
نگاهي به نمایش عروسکی سایه ای
 

توضیحات مترجم:

در آغازذکر دو نکته ضروری به نظر می رسد؛ نخست آنکه مطلبی که خواهید خواند خلاصه ای از مطالب اصلی است که در آنها به تفصیل بیشتر در باب چگونگی ساخت عروسک، مواد لازم، شیوه اجرا و ... توضیح داده شده بود. اینجانب با فرض اینکه خواننده با شیوه اجرا این گونه نمایش عروسکی از پیش آشناست، به برگرداندن بخشهایی که حائز نکات ویژه ای مربوط به نحوه کاربا کودکان بود، بسنده کردم.
نکته دوم اینکه ، گرچه مطالب مطروحه عمدتا به میتولوژی یونان نظر

دارد و ارجاعاتی هم که دارد ، افسانه های یونان باستان است، اما بدیهی می نماید و بر هیچ خواننده ای پوشیده نیست که این گونه از نمایش عروسکی ، ابزاری جهانشمول است که به زعم نگارنده در هر کشوری و با هر پیشینه فرهنگی و فولکلوریکی ، کارآمد و برای کودکان (و حتی مربیان و آموزگاران) مفرح و جذاب است. می توان با اطمینان گفت که روایت های مشروح به این شیوه هرگز از اذهان کودکان

زدوده نخواهند شد ، امید که شاهد به کارگیری این ابزار جهت آموزش افسانه ها و متل های ایرانی در مدارس خودمان هم باشیم.

نمایش عروسکی سایه ای

)قسمت اول(
هلن ون روسوم*

هزاران سال است که انسان عروسکها را برای کاربردهای مختلف به کار گرفته : جشنها، مراسم مذهبی، آموزش ، درمان ، و سرگرمی . در میان انواع فرمهای نمایش عروسکی ، جادوئی ترین و سینمایی ترین آنها ، نمایش عروسکی سایه ای است. این نمایش بر پایه فرهنگ و تاریخ جهان و سنت نقل سینه به سینه قصه ها استوار است.
این ، گونه ای نمایش عروسکی باستانی است که در آن عروسکهای تخت ، بین یک صفحه و منبع نور ، حرکت داده می شوند ، ابزاری خلاق و قابل کنترل با دست ، برای آموزش اسطوره ها.
یک نمایش را می توان در ظرف چند ساعت ، چند هفته و یا در ابعاد {زمانی} بیشتر تولید کرد. نمایش عروسکی سایه ای در واقع انیمیشن بدون کامپیوتر است. تفریحی منعطف و جذاب که هرگز بودجه تان را به هدر نمی دهد.
آموزش به وسیله عروسک های سایه ای
نمایش عروسکی سایه ای ابزاری مهم برای آموزش داستانها ، اسطوره ها و افسانه های فرهنگها و ادیان سراسر جهان است. همچنین می توان از آن به عنوان ابزار روایت قصه هایی که کودکان خودشان به تنهایی یا به عنوان کار گروهی می نویسند، استفاده کرد. چه تنها به عنوان یک پروژه کلاسی استفاده شود، و چه به اجرایی در مدرسه و یا در گردهمایی ختم گردد، سرگرمی فوق العاده ای برای تمامی کسانی که در گیر آن شوند، است و مهم نیست که چه اندازه مهارت های طراحی و برش در اختیار داشته باشید، با کمی کمک هر عروسکی ازپشت آن پرده نمایش ، عالی به نظر می رسد. به هرحال ، آنها سایه هایی بیش نیستند !
فرهنگها و ادیان سراسر جهان
قرن هاست که عروسکها به عنوان ابزارهای آموزشی ارزشمند به کار گرفته شده اند. در شمال شرقی آسیا عروسکهای سایه ای برای انتقال اطلاعات و کمک به افراد برای فهمیدن و به یاد آوردن مفاهیم.متفاوت، خصوصا آموزش های مذهبی استفاده می شدند. بعدها اروپاییان عروسکهای میله ای را برای همان نوع آموزش ، اختراع کردند. نمایشنامه مذهبی "هر انسان" ، در قرون وسطی نوشته و اجرا شد تا مضامین کلیسا و اخلاقیات را به افراد آموزش دهد... امروزه این نمایش هنوز در برخی مکانها نمایش داده می شود، اگرچه که اجراهای کنونی بیشتر محض سرگرمی هستند تا آموزش.
نمایش عروسکی سایه ای خصوصا برای به نمایش در آوردن اسطوره ها و قصه های فرهنگهای مختلف عالی است. با کمک یک پروژکتور اورهد ، کودکان می توانند به موسی اجازه دهند که دریای سرخ را بشکافد، در قصه سیل آمریکای بومی ، آب را وادار به صعود کنند، به مسیح امکان راه رفتن بر روی آب بدهند و تعداد بی شماری جوانه گل در جای پای بودا قرار دهند.
قصه های برآمده از دل اسطوره های یونان، که با هنر، ادبیات و موسیقی غرب گره خوره ، امکانات بی پایانی برای اجراهای نمایش عروسکی فراهم می آورند.
فواید به کارگیری عروسکهای سایه ای
کودکان از همان سالهای آغازین زندگی ، با عروسکها ارتباط برقرار می کنند، زیرا که به جان بخشیدن به پدیده ها عادت دارند. آنان به خودی خود از همان اولین بار که یک کفش یا یک شانه را برداشته و آن را وامی دارند که حرکت کند و حرف بزند، عروسک گردان هستند. عروسک می تواند آنچه که کودک می اندیشد را به بیان درآورد. فارغ از ارتباط خاص بچه ها با نمایش، بزرگترها نیز با عروسکهای سایه ای ارتباط برقرار می کنند زیرا که این نمایش عمیقا با راز، سمبولیسم و مذهب مرتبط است.
عروسک به دلیل ارزشی که در کمک به کودکان در پیشرفت شخصیت و خلق فرصت های خلاق دارد ، به عنوان ابزاری آموزشی ، به شکل گسترده ای مورد پذیرش است. از طریق این مدیوم ، کودک خود را قادر به بیان افکار، ایده ها، و احساساتی می بیند که از راههای دیگر برایش میسر نیست. به علاوه در نمایش عروسکی سایه ای ، آموزگار امکانات زیادی برای آموزش اسطوره ها و داستانهای تاریخی کتابهای درسی می یابد. همچنین، این فعالیت ، به دلیل آنکه افراد زیادی را درگیر می کند، به انجام کار گروهی منجر شده و روحیه همکاری و تفاهم را ترویج می کند.
انتخاب اسطوره
هنگام انتخاب قصه برای اجرا به همراه کلاس ، باید کاربردی بیندیشید. آیا نقشهای کافی برای تقسیم یا توزیع شدن وجود دارند ؟ آیا داستان به خوبی قابلیت به تصویر درآمدن دارد، و آیا می توانید از افکتهای خاصی استفاده کنید؟ و موضوع آن کجای برنامه درسی می گنجد؟ آیا آنرا صرفا برای پروژه یک کلاس می خواهید، یا با سایر آموزگاران همان مقطع همکاری می کنید؟ چنانچه مدرسه تان یک مربی هنر یا موسیقی در اختیار دارد، آیا هرگونه امکانی برای همکاری با او وجود دارد؟ چه مدت زمانی می خواهید صرف پروژه کنید؟
چنانچه مایل باشید نمایش را کوچک و جمع و جور نگه دارید ، و با از صفحه نمایش رومیزی یا یک صفحه بزرگ استفاده کنید ، می توانید گروههایی انتخاب کنید که بخشهایی از یک اسطوره بزرگتر را اجرا کنند. یا اینکه به جای آن ، می توانید بر روی دسته ای قصه حول یک موضوع خاص کار کنید.

پانوشت:
*
van Rossum Heleen (Helene) نویسنده و مترجم هلندی ساکن آمریکا . صاحب آثاری درباره نمایش عروسکی سایه ای به زبان انگلیسی و هلندی و فعال در زمینه نمایش عروسکی سایه ای

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 18:37  توسط حمید   | 

پیش خودم گفتم باد آباتد تموم بچه گی هام رو نگه میدارم .

بذار هر چی دلشون می خواد بگن . همین جا توی کوچه ی کودکی میمونم . توی روزهایی که پراز پروانه هست چون آسمونی که کوتاه هست و خورشیدش دم دسته.بی خیال، باز هم از روی جدول خیابونها رد میشم و زیر لب آواز می خونم بازهم ساعتها می ایستم و به ابر های در هم و برهم آسمون که مدام شکل ببر و پلنگ میشن نگاه میکنم و باز هم لوبیای سحر آمیز رو تو باغچه ی بکارم و منو ببره تا قله ی آسمون .تو رو به خدا بیا بزرگ نشیم و گرنه مجبور میشید برای خندیدن خیلی زحمت بکشید .حتی برای گریه کردن . تو دنیای آدم بزرگا هیچکس ، هیچکسی رو نمیشناسه  همه چیز زورکیه و همه جا رنگی از اجبار دیده میشه .اصلا آدماش مصنوعین .

دنیای بچگی با همه ی کوچیکیش خیلی بزرگه

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 10:37  توسط حمید   | 

جهان بدون عروسک، جهان بدون کودکي است. دنياي بي‌حس و خاطره و خالي از يادگارهاي گذشته. گذشته‌اي پاک و بي‌آلايش که در آن عروسکي کوچک، همدم و مونس انسان مي‌شود. جهاني پر از رمز و راز، آرزو و اميد، اشک و لبخند که تنها با رويا معنا پيدا مي‌کند و تا هميشه مي‌ماند؛"عروسک همزاد کودک تا پيري".
با چشماني مهربان و معصومانه، هر بار خيره به آن، سفر مي‌کني به آن سوي روياهاي خود تا تصوير کني همه آن چيزي را که هميشه دست يافتني نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 14:2  توسط حمید   | 

دسشب یه خوابی دیدم که حتی خودم هم از دیدنش تعجب کردم

توام با لذت نفرت هم بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:42  توسط حمید   | 

خدا گفت : زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت: من

خدا شعله ای به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت. سینه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. لیلی هم

خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش

لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد

لیلی گُر می گرفت. خدا حظ می کرد. لیلی می ترسید آتشش تمام شود

لیلی چیزی از خدا خواست. خدا اجابت کرد

مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد

آتش زبانه کشید. آتش ماند. زمین خدا گرم شد

خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود

***

خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید

و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد

سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد

زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود

لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان

خدا گفت: به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است: عشق

و هر که عاشق تر آمد، نزدیک تر است. پس نزدیک تر آیید، نزدیک تر

عشق کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد. کمندم را بگیرید

و لیلی کمند خدا را گرفت

خدا گفت: عشق فرصت گفتگو است، گفتگو با من

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد

خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند

***

خدا گفت: لیلی جستجوست . لیلی نرسیدن است و بخشیدن

خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست

شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست

و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای

خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوع دیگر

***

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید

آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد

دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد

دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه ی زنجیری!

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است

امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطا ن از زنجیر پر بود

خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق است

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند

مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت

شیطان آدم را در زنجیرمی خواست. لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست

لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند

لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد

لیلی ماند . زیرا لیلی نام دیگر آزادی است

 

قسمتی از کتاب لیلی نام تمام دختران زمین است

از عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 14:10  توسط حمید   | 

خسرو یا بهتره  بگم حمید هامون رفت

روحش شاد یادش گرامی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 15:19  توسط حمید   | 

مرا اينگونه باور کن... کمي تنها ، کمي بي کس ، کمي از يادها رفته

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 14:20  توسط حمید   | 

Digital Art

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 19:16  توسط حمید   | 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست،
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود،
صحنه پیوسته به جاست،
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 9:37  توسط حمید   |